کتابهایم کو مادر؟!
مداد رنگیهایم.
رنگِ صورتی را گم کرده ام؛
پیدایش کن مادر.
بدونِ صورتی، حالِ نقاشیهایم، خوب نیست.
کتابهایم، نام ندارند.
گم نشوم، میانِ آن همه دختر؟
نامم را بر پیشانیِ کتابهایم بنویس.
دفتر نقاشیام را، دوبار بنویس.
دستت نلرزد.
نامم را خوش خط بنویس و کلاسم را.
برایم دعا کن.
کاری کن،همان دخترکِ لاغر، باصورت گندمگون،
با همان دستهایِ لاک زده، کنارم بنشیند.
همان سن و سال باشد، پیرِ سال و ماه نشد باشد.
همان که نقاشیاش را که کشیدم و برای رنگِ لاکِ دستهایش،
همه مدادهای قرمزم تمام شد.
همان که برادرم بی سرانجام عاشقش شد و تا بود نقاشی نکشید و مداد رنگی نخرید.
موهایم آشفته است.
دلم آشفتهتر.
باز هم دیر شد.
موهایم را شانه نزدی.
دلم را هم،نبافتی.
مادر! چرا تند نیستی.
جوابِ خانمِ ناظم را چه بدهم؟!
چقدر کار ناکرده دارم.
دیگر مدرسه نمیروم.
درس نمیخوانم.
بچهها، همه سر صف هستند و من اینجایم.
کتابهایم کو مادر؟!
مداد رنگیهایم؟!
رنگِ صورتی را گم کردهام،
کفشهایم را فقط رنگِ صورتی میزنم،
مادر! چرا تند نیستی.
همهی دختران سر کلاس نشسته اند و من، هنوز اینجایم.
دیگر به مدرسه نمیروم.
دیگر درس نمیخوانم.
#مدرسه_ میناب
#ماکان_نصیری
#مدرسه_شجره_طیبه
#کودکان_بی_گناه
#جنگ
#حمله_هوایی
#دانش_آموز
#آیه_های_تا_نخورده
#رضا_هوشمند