آثار مشق شب, اخبار دنیای نشر, اخبار کارگاه های مهارت زندگی, اخبار مشق شب, دست نوشته‌ها, کارگاه مهارتی, کارگاه‌های مهارتی, گوناگون, مترجم ها, مولف ها

صفدرو صفورا

هر وقت صفدر حواسش پی یک نقطه، آن دورتر ها می رود و حرف های صفورا را نمی شنود،
صفورا می رود پی بافتن قالی،
همان هزار نقش و هزار رج

صفورا وقتی دلگیر است قالی می بافد،
وقتی شادمان است قالی می بافد.
صفورا یاد نرگس هم که می کند قالی می بافد.

دختران روستا، پیش از دق کردن هم، قالی می بافند.
عاشق که نمی تو انند بشنوند.
وقتی چشمشان به عاشق شدنا پسرانِ آبادی؛ به کوفتن در خشک می شود، باز قالی می بافند.
وقتی از شمارِ خواستن ها جا می مانند هم قالی می بافند.
شور و عشق و درد و بغض دختران در تار و پود قالی ها مستتر است.

راه اگر می روی آهسته، بر قاب زندگیشان پا بگذار.
وقتی رشته های سفید بالای دار را استادکار قالی باف، همان پیر مرد خدا ترس که جانِ دختران آبادی را رایگان می خرد، با سلام و صلوات با قیچی میبرد؛
همه چی لو می رود،
فرو میریزد و از آن پس، قاب زندگی یک دختر زیر پای تقدیر می افتد.
داستان رو می شود،
آن گل را به غم بافته است
آن دخترک سیاه چشم.
این بوته را با لبخند،
آن مهربانویِ سبزه رو.

آن یکی را به انتظار کسی؟!

دختری که هیچ خواستگارش نیامده و دق کرده و گفتند قضا بود و تقدیر کوتاه جای بافته است؛ آن سیاه خوش رنگ کار اوست.
صفورا هم گاهی آن بوده و گاهی این.
رج هایی هم به شوق صفدر از رنگ دانه های پسته و انار سبز و سرخ بافته است.
تو کی سراغ بافتن قالی می روی؟
کدام نقش را می زنی؟

#رضا_هوشمند

#صفدر_و_صفورا

بازگشت بە لیست

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


6 − = سه